‏نمایش پست‌ها با برچسب ناتور دشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ناتور دشت. نمایش همه پست‌ها

۱۵ فروردین ۱۳۸۹

به بهانه‌ی رونمایی از نامه‌ی سالینجر به همینگوی

پیش از نگارش 1: معذرت، ازینکه این متن را بی موقع نوشتم.
پیش از نگارش 2: جزئیاتی درباره ی نامه را می توانید اینجا پیدا کنید.

سالینجر و همینگوی، نویسنده های هم وطنی بودند که سبکشان چندان شباهتی به هم نداشت، گرچه به واسطه ی خصوصیات مشترکی مانند تجربه ی شرکت در جنگ انگار با هم صمیمیتی به هم زده بودند. نامه ای که سالینجر پیش از نوشتن ناتور دشت به همینگوی فرستاده برای نقد این کتاب بسیار راهگشاست.
درین نامه، سالینجر خود را با کالفیلدِ هنوز نانوشته مقایسه کرده است و فرق خاصی هم انگار پیدا نکرده. زندگیشان واقعن هم فرق عمده ای ندارد. هر دو از خانواده ای مرفه پس از چند بار تعویض مدرسه سر آخر به موسسه ای خصوصی و پسرانه رفتند، جایی که هیچ کدام درآن جایی نداشتند. هر دو به شدت از صنعت فیلم سازی متنفرند: هولدن کار برادرش را که در هالیوود نویسندگی می کند به فحشا تشبیه می کند و جری با وکلای حرفه ایش جلوی اقتباس سینمایی از اثرش را تا وقتی که قانونن می تواند می گیرد. در ضمن توی همین نامه هم از همینگوی می خواهد که تازه ترین رمانش را به تهیه کنندگان سینمایی نفروشد و برای گری کوپر آرزوی مرگ می کند. هر دو گذرشان سر آخر به دباغ خانه ی روانکاو ها می افتد و هیج یک هم دل خوشی از آنها ندارند. این یکی در نامه اش از تاکتیک های فرویدی پزشک ها که شامل پرسشهایی جنسی یا درباره ی دوران کودکیش است می نالد، آن یکی احمقانگی سوال های روانکاوها را به رخ خواننده می کشد. هر دو در به در به دنبال هم صحبتی آدم حسابی هایی می گردند که از غرق شدن توی دریای آدمهای بی مایه ی خودنمایی که دارند خفه شان می کنند نجاتشان دهد. "گفت و گویی که در اینجا با هم داشتیم تنها لحظه های امیدوارکننده کل قضیه بود." سطری است از نامه ی مذکور؛ و "تقریبا همیشه دچار دلسردی هستم" و "هدفم از نوشتن حرف زدن با آدمی است که از نظر روانی سالم باشد" نمونه هایی دیگر. هولدن، به همین سیاق، عوض تماشای بازی به دیدن اسپنسر پیر می رود، با کارل لیوس - هم مدرسه ای سابقش - توی کافه قرار می گذارد و از همه مانده و از همه جا رانده نزد فیبی و بعد به خانه ی معلم انگلیسیش می رود، بلکه از اطرافیان "حقه باز" و "کشکی"ش دور شود و دو کلمه "حرف حساب" بزند. هر دو از جمع بیزارند، و هر دو انگار معصومیت از دست رفته ی خود را در دیگران می جویند.
درین نامه سالینجر نوید می دهد که "رمانی بسیار حساس در ذهن دارم". رمان ناتور دشت حقیقتن حساس است، از آنجا که کمتر کسی تا این حد خودش را وسط رمانش کار گذاشته است. هولدن یک باز آفرینی کامل است از جری: مو به مو، نعل به نعل. جدا پنداشتن آنها از هم بیهوده است. جروم دیوید کالفیلد یک نفر است. هولدن آن قدر همان جری است که در داستان های کوتاه پیشین او هم گاه ظاهر شده است.
شاید این همه واضح باشد، ولی کسی که تمام وجودش را توی یک اثر خالی کند دیگر هیچ تکه ای از خودش باقی نمی ماند که خرج اثر ماندنی دیگری کند، کاملن تمام می شود. این است که من هیج تعجب نمی کنم که بعد از نوشتن این رمان سالینجر کنج خانه ی عزلت نشسته باشد بی آنکه آبستن داستان دیگری باشد. هر چه باشد این منش پیانو نوازی است که پس از پایان نواختن عوض اینکه به حضار تعظیم کند پیانو نوازیش را داخل گنجه می برد، از ترس اینکه مبادا تبدیل به یک آدم "عوضی" شود.
حتا من ازینجا هم فراتر می روم. از نظر من هولدن در جری رشد کرد و از جری بزرگ تر شد. هولدن یادگرفت که مردم را دوست بدارد و عوض اینکه بخواهد این و آن را توی دشت بگیرد - با این تصور که وگرنه راهی پرتگاه خواهند شد - آنها را در میانه ی دشت ملاقات کند، بشناسد، و بدون داوری یاوری کند. "اگرم پرت شه، پرت شده ولی چیزی نباید بهش گفت." ولی جری که کل ماجرا زیر سر اوست و متن سخنرانی آقای آنتولینی را هم او تهیه کرده، خودش خوابش نمی برد. دچار همان سنخ دردسرهایی می شود که "توی سی سالگی بشینی توی یه کافه و از هرکی که از در کافه میاد تو و قیافه ش یه جوریه که انگار تو دانشگاه فوتبال بازی می کرده بدت بیاد". این است که چنان خودش را گم و گور می کند که تز دکتری دانشجوهای ادبیات می شود پیدا کردن این آدم، که البته هیچ کدام هم به نتیجه نمی رسد.

۶ فروردین ۱۳۸۹

ناتورِ ما

دوستان در پستهای قبل دین همه‌ی ما به "سلینجر" و "ناتور دشت"ش ادا کردند. مسلمن ناتور دشت موفقیت فراگیری در جذب "مخاطب عام" داشته و حتی دارد و هیچ شکی در این‌که این کتاب و نویسنده‌اش هر دو بخشی از سیر منطقی آنچه من به عنوان سواد ادبی می‌شنایم هستند؛ نیست. اما در مورد این کتاب، نویسنده‌اش و به خصوص ترجمه‌ی موجود در کتابفروشی‌هایش، حداقل برای من، بوهای ناخوشایندی به مشام می‌رسد.

***

نکته‌ی اول: نویسنده
نمی‌شود پیش‌بینی کرد که اگر "جروم دیوید سلینجر" نام‌آشنا در دوران جهالت کنج عزلت نمی‌گزید آیا توسط "توده"ی مخاطبان همین- قدر موفق شناخته میشد؛ یا اگر سالی یک‌بار بدلیل هر استفاده یا چاپ بی‌اجازهای روانه‌ی دادگاه نمی‌شد باز چنین اتفاقی می‌افتاد... در دیار کفر که مردم به ظاهر در ادبیات غوطه‌ورند نمی دانم ولی از دوروبریهای خودم چنین انتظاری نمیرد.
به طور یقین ما و سطح ادبیات امروز ما در حدی نیست که من به بزرگی مانند سلینجر خرده بگیرم ولی زورم به هم مسلک‌های خودم می‌رسد که: دوستان! نویسنده، نویسنده‌ای قویست؛ قبول، اما دیگر گند قضیه را بالا نیاورید... هر چیزی که در متن پیدا می‌کنید به فلسفه‌ی ذهن یا اساطیر یونان باستان یا هرچه که فعلن "ما از درکش عاجزیم" پیوند ندید... کتاب را بخوانید، و لطفن مانند طرفداران گروه‌های موسیقی با نویسنده‌اش برخورد نکنید!
صرفن جهت مستندسازی واژه‌ی "سلینجر" یا هر مشابه‌ی را در گوگل سرچ کنید و یادداشت‌های دیگران را بخوانید.

***

نکته‌ی دوم: کتاب
آنچه (و نه هرآنچه) هر خوانندهای از یک کتاب انتظار دارد با خواندن "ناتور دشت" براورده می‌شود و این موفقیت نویسنده در راضی نگه‌داشتن مخاطب تا پایان کتاب ستودنیست. البته جای تذکر دارد که حتی خوانندگان نویسندهای همچو "پائولو کوئیلو" هم در پایان کتاب مانند خرس شادند، اما آیا سلینجر با کوئیلو قابل قیاس است؟ و اگر نیست آیا همین شرایط برای سلینجر بوجود نخواهد آمد؟
حسین گفت:"...در آغازین بندها می‌فهمیم که با یک فرد عادی طرف نیستیم؛ توصیف‌های بی‌نظیر راوی از پدر و مادر، برادر و محیط مدرسه و دانش‌آموزان..."؛ در نظر من در بندهای ابتدایی کتاب ما بطور قطع می‌فهمیم که با "یک فرد عادی" طرف نیستیم اما در مورد لفظ "توصیف‌های بی‌نظیر"، در بخش "بی‌نظیر" اغراق را می‌توان یافت. این اولین توصیف نویسنده از والدینش در متن اصلی کتاب و ترجمه‌ی آن است:

“… my parents would have about two hemorrhages apiece if I told anything pretty personal about them. They're quite touchy about anything like that, especially my father. They're nice and all--I'm not saying that--but they're also touchy as hell…”

"...جفتشون خونروش دوقبضه می‌گیرن. هر دوشون سر این‌چیزا حسابی حساسن، مخصوصا پدرم. هردوشون آدمای خوبیان _ منظوری ندارم _ ولی عین چی حساسن..."(1)

از نظر من سه خط بالا تا حد زیادی جذاب، به‌شدت مخاطب‌پسند، باب میل خواننده و کاملن مطابق با شخصیت "هولدن" است و حتی در ترجمه بدلیل ذوق مترجم احتمال افزایش این جذابیت موجود است، اما اگر بخواهم انصاف بدهم هیچ مشخصه اختصاصی جز لحن هولدن در این توصیف یافت نمی‌کنم و اگر خواننده بی‌حوصله نباشد می‌تواند نمونه‌های دیگری مانند همین یکی را در تمام آثار سلینجر پیدا کند!

***

نکته‌ی سوم: آنچه در دستان ماست
برخلاف تمام جذابیت‌های ادبی کتاب خواندن ترجمه‌های کتاب به‌شدت کشنده است! در ترجمه‌ی اول کتاب که فکر کنم حدود سال 1345 به ترجمه‌ی "احمد کریمی" منتشر شده‌است؛ با "هولدن کلفیلد"ی برخورد می‌کنید که سعی دارد با رعایت تمام و کمالِ تمامِ شناسه‌های فارسی به عامیانه‌ترین شکل ممکن روایت کند. در مورد ترجمه‌ی احمد کریمی به نکته‌ی دیگری نمیتونم بند کنم چون در مورد چاپ، کتاب چاپ 1345 و از ظاهرش به از آن چیزی‌ست که ما الان در انقلاب می‌خریم! ولی همین کاربرد کامل شناسه‌ها خصوصن اگر کسی ترجمه‌ی "محمد نجفی" را خوانده باشد به‌شدت عذاب آور است. اما در مورد ترجمه‌ی و چاپ جناب نجفی،
اول، کتاب شامل هیچ یادداشتی اعم از نویسنده، مترجم، ناشر و یا ویراستار نیست که با توجه با مشکلات عظیم چاپی کتاب جای "؟" دارد.
دوم، کتاب پر است از "بولد"های بی‌مورد و زجرآور(2) که کاملن بدون شرح است!
سوم، قدیم‌ها رسم بود اسامی خارجی را در پاورقی بیاورند یا برای افزایش قیمت کتاب هم که شده در پایان کتاب همه را به زبان اصلی بیاورند. حال چه شده‌است که در طول کتابی دویست و چند صفحه‌ای تنها پاورقی موجود توضیحی درباره‌ی "کتاب سال" است (3)، خدا می‌داند!
چهار، کتاب حدود دو سال پیش در تجدید چاپ مربوط به نمایشگاه به ویراستِ دوم رسید، و ما هیچ تغییری در کتاب ندیدیم، حتی نام ویراستار محترم!!

____________________________________________
1- ناتور دشت، جروم دیوید سلینجر، محمد نجفی، ویراست دوم - انتشارات نیلا، صفحه
2- صفحه 15، 3 مورد
. صفحه 16، 3 مورد
. صفحه 9، 1 مورد
3- صفحه 31

۱۳ اسفند ۱۳۸۸

ثبات

شیوه‌ی اطناب متن و ایجاد کشش در نویسندگان مختلف گونه‌گون است؛ چنان‌که در داستان‌هایی که فانتزی‌ترند یا حادثه‌ی بیش‌تری در آن‌ها به چشم می‌خورد، ایجاد گره‌ای جدید و افزودن به حوادث داستان از پیش پا افتاده‌ترین و عمومی‌ترین شیوه‌های اطناب داستان است – البته منظورم اطناب مخل نیست، اطناب به معنای کلمه.
گاه در برخی نوشته‌ها، اگر خود خالق آن باشیم، به جایی می‌رسیم که خلق یک اتّفاق نو در ابراز درون‌مایه یا حتّا در ادامه‌ی اشتیاق خواننده برای خواندن خلل ایجاد می‌کند. نام این مواقع را که کم‌تر اتّفاق می‌افتند، می‌گذارم ثبات. به نظرم ثبات نقطه‌ی مقابلِ تعلیق است: خواننده‌ای که معلّق به سر می‌برد، در گره‌ی داستان مانده و در اندیشه است تا نویسنده حادثه‌ی جدیدی بیافریند یا مسئله را حل کند و مخاطب را خلاص. امّا در ثبات، میل خواننده به تمرکز نویسنده روی موضوع است – در مورد آن توضیح بیش‌تر می‌خواهد یا به بیان آن به شیوه‌های مختلف علاقه نشان می‌دهد، ولی ذهنش به تغییر موضوع یا حتّا گاه گشودن گره‌ی داستان روی خوش نشان نمی‌دهد یا از آن می‌هراسد.
در ثبات نسبی، نویسنده می‌کوشد در عین پای‌بندی به قضیه‌ی مورد بحث، موضوع نوشته را کم‌کم به سمت و سوی دل‌خواه‌ش ببرد – که این تغییر مطلب درپناه نوشتن درباره‌ی آن، هم خواننده را اقناع می‌کند و هم در ایجاد مبحث نو ضمن حفظ سیّالیّت ذهن او کمک بزرگی‌ست. درحالی‌که در ثبات مطلق، گاه کار به آن‌جا می‌کشد که نویسنده مجبور به پایان داستان می‌شود – البته عمومن نویسندگان زبردست، عمدن به این نقطه می‌رسند؛ و این‌جاست که مخاطب عام، انگشت تعجّب به دندان می‌فشارد که: "پس چرا این‌طور شد؟!" که مخاطبان خاص(!) در پاسخ با حیرت می‌گویند که: "نفهمیدی؟"؛ حال‌آن‌که اصلن نویسنده قصد واگذاری تصویر و تصوّر باقیِ داستان به ذهن خواننده را داشته‌است! ازاین‌رو به نظرم خروج از ثبات مطلق و استحاله‌ی ماجرا سخت و دش‌وار است و تنها از برخی نویسندگان برمی‌آید.

در ناتور دشت نیز به ثبات از هر دو نوع برمی‌خوریم، و البته به‌طور مکرّر با ثبات مطلق مواجهیم، که نویسنده در آن‌ها چنان راه‌کار برون‌رفتی از قلمش می‌نمایاند که ناگزیر به این یقین می‌رسیم که برای ایجاد آن‌ها نقشه‌های زیرکانه‌ای در سر می‌پرورانده. البته لازم به ذکر است که این موقعیّت‌های دارای ثبات را نباید با تعلیق خواننده در صدد جستن پاسخ یا گشودن گره‌ها یک‌سان گرفت. برای تفهیم به‌تر، مثالی از داستان می‌آورم که از حالت‌های کلّی نوعی ثبات نسبی است: راوی در ناتور دشت آن‌چنان به تعریف خاطراتش از دوران دبیرستان پِنسی می‌پردازد که حالتی خارج از این محدوده برای او نمی‌توان تصوّر کرد؛ راه‌کار سلینجر برای فراتر رفتن، اخراج او از دبیرستان است. شاید در ابتدا به نظر برسد اخراج شخصیّت هولدن، کاملن به‌یک‌باره و سریع بوده، در صورتی که این‌طور نیست: پس از فراهم کردن پیش‌زمینه‌ی ذهنی مناسب برای خواننده – "آخه من اخراج شده‌بودم" – و بیان این موضوع که همه‌ی داستان در مرز دبیرستان نمی‌گذرد، شروع به توصیف وضعیّت پِنسی و شخصیّت‌ها و صحنه‌های آن می‌کند؛ چون خواننده در ثبات نسبی ذهنش برای درک بیش‌تر محیط دبیرستان و شیوه‌ی جای‌گزینی هولدن در آن‌جا به سر می‌برد. و سلینجر به‌طور کاملن نامحسوس و نرم، از این محیط خارج می‌شود – البته پس از آمادگی کامل خواننده برای تغییر.
اگر باز هم در داستان جست‌وجو کنیم، مسلّمن به مثال‌های به‌تری دست خواهیم یافت.

۲۱ بهمن ۱۳۸۸

هولدن بی‌تربیت نیست

شروع‌های خوب، همیشه به آدم خط می‌دهند که: از خواندن متن زیر لذّت خواهید برد – فارغ از این‌که واقعن لذّت می‌بریم یا نه. آغازهای بد هم اگر دست‌کم از خواندن منصرفمان نکنند، نشاط و شوقی که داشتیم از ما می‌گیرند و جدا از شیوه‌ی نگارش و نوع متن، برای ادامه بی‌حالمان می‌کنند. بعضی نویسنده‌ها تمام توانِ هنری‌شان را در آغاز جمع می‌کنند؛ که حکمن بی‌هوده هم نیست. حتّا اگر هم در بندهای بعد به دنبال اعجاز هنرمندانه‌ای که استاد در اوّل متن به کار برده‌اند بگردیم و نیابیمش، تا آخر متن منتظر ظهور دوباره‌ی آن خواهیم‌ماند و حضرتش را بی‌هنر و بی‌ادب نخواهیم برشمرد – اگر آغاز به قدر کافی قوی باشد. این‌چنین جادوی عنوان و آغاز را می‌توانیم از مهم‌ترین عوامل زیبایی و فنّی ساختن کلّ متن بنامیم.
در ناتور دشت هم جملات اوّل داستان – که از زبان هولدن است – در جلوی چشمانمان رژه نمی‌روند که: "لطفن مرا بخوانید، بی‌شک ضرر نمی‌کنید!"؛ بل‌که پُر هویداست راوی آن‌چنان که باید هم قصد بازگوکردن داستانش را ندارد – هرآیینه "خیلی هم عشقش نمی‌کشد تعریف کند" – و این‌گونه اعجاز نویسنده در آغاز نمایان می‌شود. نویسنده از همان ابتدا، به‌طور کاملن مخفی، سعی در ایجاد تعامل با مخاطب دارد: راوی خیلی هم مایل نیست به بیان ماجرا؛ و این به شوق خواننده برای ادامه می‌افزاید. این بند را نوشتن از هر کسی برنمی‌آید و همانندش را کم‌تر خوانده‌ایم؛ کمی بی‌احتیاطی باعث می‌شود خواننده ناخودآگاه از متن فراری شود. امّا در نوشته‌ی سلینجر این‌طور نیست. آشنایی با شخصیّت جدید و بی‌بدیل هولدن از یک طرف و ایجاز فوق‌العاده‌ی بند اوّل و نیز آغاز به توصیف‌های فوق‌العاده از سوی دیگر، شوق بی‌منتهای خواننده و عطش وی برای حدّاکثر آشنایی را فزونی می‌بخشد.
در آغازین بندها می‌فهمیم که با یک فرد عادی طرف نیستیم؛ توصیف‌های بی‌نظیر راوی از پدر و مادر، برادر و محیط مدرسه و دانش‌آموزان – حتّا اگر والدین و برادر و خواهرش و محیط‌های مزبور کاملن عادی و به دور از هرگونه ماوراء‌الطبیعه باشند – به ما نشان می‌دهد که با مکالمات و اغراق‌های روزمره‌ی یک شخصیّت مواجهیم، امّا این فرد به هیچ‌وجه روحیّات و تجربه‌های عادی یک نوجوان آمریکایی را ندارد – که با این تفاوت‌ها در طول داستان برخورد خواهیم داشت. همین فرق‌های کوچک هم هستند که اصل ماجرا را می‌سازند.

در نوشته‌های بعدی به دیگر جنبه‌های داستان خواهم‌پرداخت.

۱۷ بهمن ۱۳۸۸

تقدیم به آقای سلینجر؛ با عشق و نفرت

. . . چه‌کسی اهمّیّت می‌دهد پیرمردی که پنجاه سالِ تمام فقط برای خرید هفتگی‌اش از خانه‌ بیرون می‌آمد و تک‌واژه‌ای به احدی نمی‌گفت -و اگر می‌گفت برای شکایت از کسی که «حریم خصوصی»اش را پای‌مال کرده- حالا بمیرد؟ اصلاً سلینجر چند روز پیش مرد یا در سال هزارونه‌صد و پنجاه و خرده‌ای که به خانه‌ی تابه امروز مرموزش در نیو‌همپ‌شایر اسباب‌کشی کرد و زاویه گزید؟ اصلاً آیا باید به سلینجر و تمام زامبی‌های ادبی دنیا، رو بدهیم و زنده حساب‌شان کنیم و با دستان خود دستی‌دستی بزرگ‌ترشان کنیم از آن‌چه هستند، تا مثلاً «جامعه‌ی ادبی» ما را به جائی حساب کند و در بحث‌های کتاب‌خوان‌ها راه‌مان بدهند؟

×××

شاید هملت خودش هم نمی‌دانست که «بودن یا نبودن؛ مسأله این است»اش برای نویسنده‌ها چه حکایتی خواهد شد. شاملو که در ذیل این مونولوگ گفته بود: «بودن یا نبودن/ مسأله این نیست/ وسوسه این است...»، خوب فهمیده بود این را. تمام نویسنده‌ها بعد از مدّتی به افیونِ بودن (یا نبودن) مبتلا می‌شوند؛ کسی مثل هِمینگ‌وِی پیدا می‌شود که بودن را به ریالی نمی‌خرد و تیغ خودکشی بر روی شهرت‌اش (و بودن‌اش) می‌کشد؛ رومن گاری که بهترین رمان‌اش را با یکی از چندین نام مستعارش -یعنی "اِمیل آژار"- می‌نویسد؛ و حالا حضرت "جروم دیوید سلینجر" که تصمیم می‌گیرد در این جهان باشد ولی نه به عنوان عضوی شناسنامه‌دار. او برای این مشهور شد و مشهور ماند چون به‌زور می‌خواست مشهور نشود و مشهور نماند. او اتّفاقاً با این کار مجبور شد بیش‌تر چوب «بودن» را بخورد، نمونه‌اش عَرَض و عَرَض‌کشی از این دادگاه به آن‌یکی برای شکایت از این و آن. پس‌زدگی ِ مدرنیّت و واپس‌گرائی شبه‌زاهدانه، او را بر سر افواه انداخت. سلینجر کم‌تر از تیراژ و فروش کتاب‌هایش خواننده داشت؛ سلینجر مدتی -گیرم پنجاه سال- سکّه‌ی رایج محفل‌های ادبی شده بود. از دهه‌ی هشتاد در آمریکا، بریتانیا و کانادا به‌طور میان‌گین دومین کتاب تدریس شده زیر عنوان "literature" برای دبیرستانی‌ها بود. سلینجر در همین بلاد عزیزمان در نقش همان کراواتی‌ بود که آدم‌های باشعور و بافهم را از پیاده‌ها و پاپتی‌هائی مثل من جدا می‌کرد.

×××

سلینجر خودش را به خواب زد و ندانست که وجود یک نویسنده صرقاً برای خودش نیست که هر روزی که صلاح دید گم‌وگورش کند و به‌زعم خودش عزّتِ عُزلت را مُهنّاتر ببیند تا ذلّتِ شهرت را. سلینجر نفهمید که «هولدن کالفیلد»-ِ ناتوردشت حالا رفیق شفیق من و عدّه‌ای شده و دوست داریم آقای نویسنده برامان رفیق‌های دیگری هم به دنیا بیاورد. سلینجر این کار را نکرد چون ترسو بود؛ می‌ترسید آنی که به دنیا بیاوردش ناقص‌الخلقه شود و به اعتبارش ثلمه‌ای وارد کند. در دفتر کارش ده‌ها کتاب نوشته‌شده داشت که چاپ‌شان نکرد؛ نطفه‌ی ده‌ها فرزند را منعقد کرد و باز ترسید به دنیا بیاوردشان. البته احتمال‌اش هست بلائی (؟) که «ماکس برود» سر کافکا آورد و تمام کتاب‌های چاپ‌‌نشده‌‌ی کافکا را (که طبق وصیّت‌اش بایستی سوزانده می‌شد) چاپ کرد، کسی هم سر سلینجر بیاورد، که اگر بیاورد آن‌گاه شاید بشود فهمید که او چقدر «نویسنده» و «زنده» بوده و آیا چون کافکا بزرگ‌تر می‌شود یا نه.

×××

من شیفته‌ی یاغی‌گری‌های هولدن بودم و هستم؛ من آن‌صحنه‌ی انتظار "لین" برای "فرَنی" را از یاد نمی‌برم؛ من «یک روز خوش برای موزماهی» را رسماً بلعیدم!؛ من عاشق «تقدیم به ازمه؛ با عشق و نفرت»ام؛ راست‌اش این‌روزها کمی هم دل‌تنگ «نقّاش خیابان چهل و هشتم» شده‌ام...
به سه پاراگراف ابتدائی محل نگذارید؛ آن‌ها را نوشتم که به سنّت نیاکان‌ام پای‌بند نباشم که امروزه‌روز هم زنده‌ستیزند و مرده‌پرست؛ این‌ها را نوشتم که به خواسته‌ی استاد عمل کرده باشم که: «به مردگان نمره‌ی انضباط بدهید و بگذارید استراحت کنند»...

۱۱ بهمن ۱۳۸۸

فراخوان هم‌کتاب‌خوانی یکم: ناتور دشت

به‌نظرمان به‌تر باشد هم‌کتاب‌خوانیِ اوّل را بگذاریم خواندنِ ناتورِ دشت؛ به مناسبت درگذشت نویسنده‌اش. کتاب را خیلی‌ها خوانده‌اند – حکمن خوب است لمحه‌ای دوره‌اش کنند. آن‌هایی هم که نخوانده‌اند، یک‌هفته‌ای می‌توانند تمامش کنند. نتیجتن تا شنبه هفدهم بهمن فرصت داریم. بسم‌الله!
ضمنن بگویم این کتاب را ازاین‌جهت تحمیل کردیم که زودتر شروع کنیم و فرصت غنیمت است و این‌ها و الخ. وگرنه دفعات بعد نظر همه در انتخاب دخیل خواهدبود.



+ ناتور دشت / جِی. دی. سَلینجر/ برگردان محمّد نجفی / انتشارات نیلا / حدود 2500 تومان